پایان
پایان
می پرسم چرا…چرا…چرا…
و صورتم را در دست هایم پنهان می کنم
چرا این دست ها
نتوانستند کاری کنند
جز پنهان کردن صورتم
ما سینه زغم نمیخراشیم
ما نیکی وی به خلق گوئیم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
پ.ن ۱۰۰ حیف کسی که باید بخونه نمیخونه
گاهی دلت گرفته
نمی دانی باید دردت را
به که گویی
که بشنود و نشنیده بگیرد
همه ی دوئل های دنیا یک رسم دارند
پیش از آن که قدم دهم را برداری
به تو شلیک می شود
این را می دانم
اما دیگر برای همه چیز دیر شده
تو هفت تیرت را هم آماده کرده ای
پس بیا به هم پشت کنیم
یک…دو…سه…چهار…
و پیش از آن که قدم دهم را برداری
مرا فراموش می کنی
دوئل تمام شد
تو رفتی و من…مردم…
من چتر ندارم
تو را دارم
دیگر کام تلخم را
هیچ فرهادی
شیرین نمی کند
می رفت آتش به دلم ميزد نگاهش
کاشکی دلم رسوا بشه
دريا بشه اين دو چشم پر آبم
روزی که بختم باز بشه
بی يار بشه اون که آمد به خوابم
شهرزادرويای من شايد تويی تو
اون کس که شب در خواب من آيد
تويی تواز خواب شيرين ناگه پريدم
اورا نديدم ديگر کنارم بخدا
جانم رسيده ازغصه بر لب هروزهرشب درانتظارم
به خدا
دیدی که شد که میشه کوه نشوند با تیشه